حياتمند

Thursday, November 19, 2009

داستانهایمان را با شوق می نویسم. با اشتیاقی عجیب به نگارش فصل بعد و غافل ار آنکه پایان داستان یعنی پایان نویسنده. نویسنده ای که داستانهایش هرگز چاپ نخواهند شد. نوبسنده ای که حتی دوستانش نمیخوانندش . و این قصه ادامه دارد
پس همانطور که قرار بر بی قراری بود به ننوشتن ادامه دادم و می دهم و این بار گمانم به بدگمانی بیشتری می رود و آن اینکه این بار حتی این وبلاگ خاطرات هم تنها بماند بدای مدت ها. به سان کشتی غریق دریا بی رقصی به روی عرشه و دخترکی با موهای تمام بلوند و دامن چین چین سفید که دستها را با مهارت تمام از بازوان بالا بکشد در رقص تانگو و هر از گاهی چشم در چشم مسافران مشتاق کشتی سر برگرداند با ریتم گیتار. ه
حضوری از تو در ذهنم نفس می کشد و مرا به سرایش چشمانت فرا می خواند. اما تو که هیچ وقت عکسی به من نداده ای. چگونه در قافیه ی سیاه و نگاه یقین کنم ؟ حضوری از تو در کنارم مهمان می شود و مرا به چای سبز دعوت می کند روزاروز و همین جاست که آرزو می کنم کاش در چشمان تو می شد شنا کرد : آبی آبی مهتابی... ه
سراسر ماجرا همین است. یکی من . . . یکی تو باز از سر. و من فکر می کنم که گناه حوا سیب نبود. بلکه گناهش آن بود که سیبی برای آدم نچید. سراسر ماجرا همین است. راه های نرفته ای که هرکدامشان قصه ای خواهند ساخت چون هزار و یکشب. وشاید ماجرا این هم نباشد باز

برای روزهای با هم بودن آسمانی پر ستاره
و برای دلتنگی ها سازی و نغمه ای آرزو می کنم

خدایا ! دست حوای مرا به سر شاخه ی هیچ درخت سیبی آشنا نکن

Tuesday, September 8, 2009

ملالی جویا انقلابی از جنس شهامت

ا
ا
می خواهم مطلبی نو بنویسم. نه از خوانندگان پاپ و رپ و متال. و نه از فستیوالهای شادی و عیش و گذار. این بار می خواهم از آزادی بنویسم که غریب است و در بند. و این چیزیست شبیه یک معرفی. معرفی یک مبارز:ک

ملالی جویا در سال ۱۳۵۷ خورشیدی در استان فراه افغانستان (مرز ایران) بدنیا آمد. جویا بخشی از کودکی خود را در ایران و پاکستان گذرانده است. از سنین نوجوانی با رنجها، نابرابری ها وستمگری های موجود در افغانستان، ایران و پاکستان آشنا شد

پس از پایان تحصیلات دبیرستان بطور تمام وقت و خستگی ناپذیر به فعالیتهای سیاسی- اجتماعی، بخصوص در زمینه‌ی تعلیم و تربیتِ زنانِ ستمدیده و بی دفاع پرداخت. ملالی جویا بخاطر صداقت در گفتار و کردارش، بسرعت در قلوبِ مردمِ زحمتکشِ افغانستان جا گرفت

هنوز چند سالی از فعالیتهایش نگذشته بود که در سال ۲۰۰۳ به عنوان نماینده استان فراه در مجمع بزرگانِ قانون اساسی (لویه جرگه) انتخاب گردید. او ضمن فعالیت در لویه جرگه، خود را برای انتخابات مجلس نمایندگان کاندید نمود و در بین زنان ایالت فراه، بیش ترین رأی را آورد. وی جوان ترین عضو مجلس نمایندگان افغانستان است. ملالی جویا همواره در گفتگوها و مصاحبه ها، علاقه مندیِ خود را به برقراری یک دولت لائیک درافغانستان نشان داده است ومیگوید: منظورم از لائیسیته، ضدیت با باورهای مردم کشورم نیست. منظورم از لائیسیته یعنی جدائی دین از دولت است. من به لائیسیته بعنوانِ سنگِ بنای دموکراسی باور دارم.ک

ملالی جویا وکیل آزادیخواه و صلح طلبِ مردم افغانستان در پارلمان، به دلیل شهامت و از خود گذشتگی در دفاع ازحقوق مردم زحمتکش و افشاگری علیه نمایندگانِ مرتجع، عضویت اش به حالت تعلیق درآمد.ک

او بعنوان یک زنِ سکولار در ده سال گذشته بارها از طرف بنیاد گرایان، جنگ سالاران و قاچاق بران به مرگ تهدید شده و حتی در محیط پارلمان نیز او را به تجاوز جنسی تهدید کرده اند.ک

ملالی جویا نه مانند شیرین عبادی که با ملاهای سفاکِ جمهوری اسلامی مدام درحالِ چَک و چانه زدن است، بلکه به مانند جمیله بوپاشا الجزائری، لیلا خالد فلسطینی، اشرف دهقانی ایرانی و مینا راوایی افغانی می رزمد و سازش نمی پذیرد. این زنان آزادیخواه و مبارز، آفتابی هستند که هر قدر ابر های توطئه، دسیسه و نامردیها بخواهد آنان را از انظار پنهان کند، ناممکن است.ک

این زنانِ آزادیخواه و مبارز، گلهایِ باغ دموکراسی هستند. که میتوان آنها را قطع کرد، اما آیا میتوان از آمدن بهار جلوگیری کرد؟

ملالی جویا در یکی از مصاحبه هایش گفت: طویله خانه و باغ وحش بهتر از پارلمانِ افغانستان است. بدین دلیل که درطویله خانه، گاو است که شیر می دهد، خر است که بار می کشد، سگ است که نگهبانی می کند. اما در مجلس ما غیر از چند نماینده بقیه جنایتکار، جنگ افروز و بنیاد گرا هستند، که در تولید و پخش مواد مخدر شرکت دارند. بنابراین این گاو، خر و سگ منفعتِ بیشتری برای مردم دارند تا نمایندگانِ مجلس.ک

من اگر بر خیزم،
تو اگر بر خیزی،
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم،
تو اگر بنشینی،
چه کسی بر خیزد
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمنِ دون آویزد؟

______________________________

پ.ن 1 : بر جان ملالی جویا تا به حال ۵ سوء قصد صورت گرفته است، و در سال ۲۰۰۷ او از پارلمان افغانستان به اتهام توهین به پارلمان اخراج شد

پ.ن 2 : سکوت مردمان خوب، بد تر از اعمال بد افراد شریر است

پ.ن 3 : جویا میگوید من از سکوت سیاسی در مقابل عدالت میهراسم

پ.ن 4 : فیلم مستند "دشمنان خوشبختی" ساخته یک فلمساز دانمارکی در مورد زندگی و فعالیت های جویا در افغانستان در هلند به نمایش درآمد که مردم را به شدت تحت تاثیر قرار داد

Friday, August 7, 2009

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

ا

ا

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

ا

ا

Sunday, August 2, 2009

تصویر من

d

d

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
d


ابهام حضورم را در با تو بودن گم می کنم. اگر دستهای ما با تا ماه قد بکشد.. شاید آوازی که یک عمر در حنجره عشق است نیز پر بگیرد تا اوج. پنجره شکسته را کاش می شد همچون استخوان های شکسته گچ گرفت. با دلی که نمی دانم از کی ترک برداشت آواز روزهای از دست رفته را زمزمه می کنم و هنوز.... آه های مکرر. این است تکرار زندگی در حجمی از خنده های زودگذر. این تصویر زندگی من نیست
d
d

Saturday, August 1, 2009

تولد رادیو میرچی


dامروز رو میشه روز تولد رادیو مسنجری میرچی دونست. بعد از چند وقت ولگردی توی روم های مختلف که خودم اسمشو می ذارم یه جور مارکتینگ... و پخش رادیو فردا و رادیو زمانه آنلاین و موزیک های مختلف... امروز توی روم آسیا 76 رسما رادیو میرچی رو آنلاین کردم. از این به بعد می تونین هر شنبه شب توی روم آسیا 76 رادیو میرچی رو بشنوید.ا


برای شروع شب بسیار خوبی بود. و کلی شنونده و مخاطب داشت. بعضی ها موزیک آروم خواستن که براشون از گلچین موسیقی بهشت آهنگ پنجره فرشتگان رو گذاشتم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت. به جز اون برنامه با آهنگ های عربی و هندی ادامه داشت. بخشی هم با معرفی گروه جیپسی کینگز و یک ترانه و یک آهنگ از این گروه به موسیقی اسپانیایی اختصاص پیدا کرد.ا


از این به بعد می تونین هر شنبه شب توی روم آسیا 76 رادیو میرچی رو بشنوید.ا

امروز حرف سیاسی و اقتصادی و مدیریتی و علمی زده نشد اما با ورود دو کاربر از پاکستان و عراق در بخشی از برنامه نوشته هااز فارسی به انگلیسی و بالعکس تغییر می کرد.ا

در آخر شب منزل یکی از ایرانی های مقیم حیدرآباد به بررسی اوضاع و احوال ایران از فوتبال و ورزش تا اقتصاد و صنعت و سیاست پرداختیم. در برنامه های آینده شاید گوشه ای از این بحث ها رو در رادیو میرچی بذارم.ا

حرف دیگه ای نیست جز اینکه بگم تولد رادیو میرچی مبارک


و الآن هم خیلی دیزوقته. با اجازه برم بخوابم

ساعت 4:15 صبح ت ت ت ت ت ت ت ت تمام

Wednesday, July 29, 2009

زود زود دلم می گیرد.ا
از آنها که رفته اند. از آنها که نیامده اند. از آنها که زودتر از موعد وقت رفتنشان می رسد. از خوشی هایی که زود تمام می شوند. دل گرفته ام را بغل می کنم و برایش لالایی می خوانم. چقدر رویایی... و شب ها قصه های کودکی را مرور می کنم برای کودکی که سالهاست از بزرگ شدنش فرار می کند.ا
امروز را لای هیچ تقویمی پیدا نکردم. امروز روز سریعی بود. سریع تر از چشم به هم زدن هایی که بابا می گفت." تا چشم به هم بزنی بزرگ می شی". امروز کارها ساده بود. به سادگی یک صبحانه ایرانی. و کمی نگران بودم مثل نگاه های پدر.ا
روزهاست که به این دل گرفتگی مزمن دچارم. و خسته می شوم زود از جریان روزهای سریعی که می روند و من را پای همراهیشان نیست. گاهی آرزو می کنم ای کاش می شد در آسمان قدم زد. از پلکان ماه بالا رفت و در گوش شب نجوا کرد:ا
ا
واسه خودم یه پنجره
برای تو یه آسمون
واسه خودم یه ستاره
برای تو یه کهکشون
ا
واسه خودم یه چشمه سار
برای تو دریاها رو
واسه خودم یه برگ سبز
یه دشت گل برای تو
ا
ا
_________________________________________
پ.ن 1 : دلگیری این روزها از سر ناچاری نیست.ا
ا
پ.ن 2 : ترانه از سیمین قدیری

Monday, July 20, 2009

در وادی ادبیات

i
i
i

شعري از اريانگين تاجي

قصه تمام نيست

يلدايی گذاشته ام زير زبانم

دانه ای انار قرمز

ا

ا

قرمزی تمام هندوانه ها سهم اتل متلهايی که در خيابانها تصادف کرد

يکی بوديکی نبودهايی که زير چرخ ماشينها له شد

وجادوگران بی افسونی که در پياده روها راه افتاد

با باری از نايلونهای گوجه فرنگی وبادمجان

وهفت تير خوش دستی در جيب کت

شايدبی خيال ننه دريا

سيرياسيريا

زهرها وشليک ها

امروز تمام کلاغه هابه خانه رسيده اند

وهر شام سمی ميتوان با يک رمان پلیسی زندگی کرد و

بعد مرد

ياد مسيحی به اسمان

اسمان بی زهره و

خدايانی که نبخشيده اند هنوز

لالايی هايی که به هم بدهکاريم

لالالالا گل پونه دنيا اينجور نميمونه

ا

ا

ماند ومانديم توی خانه هايی که هميشه کوتاهتر از دستهای هزارويک شب اند

هزارويک شب است

من اب دهان شهرزادی را قورت ميدهم

که می چرخاند خورشيد را درهوا

ياد بادبادکهای هفت سالگی

هفت ساله بوديم که جنوب شرجی بچه های خواب رفته اش را باد ميزد

اتل متل توتوله دنيای ما چه جوره

ا

ا

قصه تمام نيست

شهرزادی گذاشته ام زير زبانم

درناهای خليج و

حبه قندی بی چای و قليان

***

تیر

وماه هایی که نمی کشند

اما منتظرت می گذارند جلوی یک دیوار

تا دعا کنی برای صدایی که راحتت کند

آتش!

ا

دیروزها هم به او می گفتی زیبایی ات آتشین است

واین روزها که دهانت نمی جنبد

حتا برای گفتن جمله ای چهارکلمه

راستی حالت چطوراست

وحال تو

که به یک روز مهر قانعی

وهرگزسرویسی تو را جلوی هیچ مدرسه ای پیاده نمی کند

انگار مرگ از تو جلو افتاده است

وتو هر چه خودت را تیر می زنی جلوی یک دیوار

باز هم باید سلام مرتب و گرمی بدهی

به همسایه هایی که از آنها بدت می اید

چرا که در مهمانی یکی از پنجشنبه شبها خواهند گفت

فلانی چقدر خودش را می گیرد

ا

هنوز وقت نکرده ای که بپرسی

راستی ساعت چند است خانم آتشین!

وهر وقت وقت می کنی

می بینی چشم پنجره ها به گوش تمام دیوارها متصل است

تنها زمانی که با خودت می گویی از او

پارجه ای روی لب ها حالی ات می کند

هنوز محکومی به انتظار جلوی یک دیوار

جه تیر

وچه ماه هایی که زجرکشت می کنند

بی آتش

با چشمان باز!

__________________
ا
ا
پ.ن1 : از مجله ادبی قابیل
پ.ن2 : گاهی احساس میکنم که شاعر می توانست این سبک شعر گفتنش را برای 20 صفحه دیگه ادامه بده
پ.ن3 : نام شاعر رو عینا از سایت فوق کپی کرده ام
ا